تبليغاتX
قالب آهنگ بزرگترین گالری کدهای جاوا قالب موس آموزشی و تفریحی
آموزشی و تفریحی

پاییز ...

پاییز را دوست دارم...
بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
بخاطر شب های سرد و طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام
بخاطر معصومیت کودکی ام
بخاطر نشاط نوجوانی ام
بخاطر تنهایی جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر
بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم




+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 17:2  توسط احمد کوتی
 

باران...

 

هيچ كس نمي پرسد باران اهل شمال است
يا سيگار و ستاره ،
وقتي كه قبل از آمدن اجازه مي گيرد
سلام مي كند
واي ، باران ، دلم براي لكنتت مي سوزد
نگاهم مي كند باران
نگاهي تر ، عاشق و مبهوت
خوابت نبرد ، صبر كن
هنوز هم خيلي از مردم
باران روي شانه ي چترشان جان مي دهد ...
تو را به جان سيب ، مخاطب
بيا برويم كمي از باران دلجويي كنيم
بيا برويم از روي شانه ي يك شنبه چتر را برداريم
سكوتي زلال زير پيراهنم مي وزد
سكوتي از ارديبهشت كودكي ها
كه حوصله ي زمستان را سر برده
خوابت برد ؟
ببين ديوان پنجره را باز مي كنم تا تفألي بر باد بزنم
چرا نگراني ؟
نگران برهنگي پنجره اي يا آواز پروانه ها ؟
شايد هم دل واپس عبور زماني ؟
نه ، ستاره ي سبز من آسوده باش
اين دختر ساده تمام سال هايي را كه گذشت
به حساب همان سيب كال مي نويسد
وقتي كه ديدمت كمي از بوي سازت را برايم كنار بگذار
يك شنبه ما را گم نمي كند
شايد ما او را...ـ
خوابيدي گلم ؟
شب به خير ...




+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 19:19  توسط احمد کوتی
 

تست هوش

لطفا ابتدا سوالات را پاسخ دهید و سپس جواب ها رو ببینین...
.
خودتون رو هم گول نزنید...


اما سئوالات !!

مسئله 1 - فرض کنید راننده یک اتوبوس برقی هستید. در ایستگاه اول 6 نفر وارد اتوبوس می شوند ، در ایستگاه دوم 3 نفر بیرون می روند و پنج نفر وارد می شوند . راننده چند سال دارد ؟

مسئله 2 - پنج کلاغ روی درختی نشسته اند ، 3 تا از آنها در شرف پرواز هستند . حال چه تعداد کلاغ روی درخت باقی می ماند؟

مسئله 3 - چه تعداد از هر نوع حیوان به داخل کشتی موسی برده شد ؟

مسئله 4 - شیب یک طرف پشت بام شیروانی شکلی ، شصت درجه است و طرف دیگر 30 درجه است . خروسی روی این پشت بام تخم گذاشته است . تخم به کدام سمت پرت می شود ؟

مسئله 5 - این سوال حقوقی است . هواپیمایی از ایران به سمت ترکیه در حرکت است و در مرز این دو سقوط می کند ، بازمانده ها را کجا دفن می کنند ؟

مسئله 6 - من دو سکه به شما می دهم که مجموعش 30 تومان می شود. اما یکی از آنها نباید 25 تومانی باشد . چطور ؟



جواب ها
============ ========= ========= =========
مسئله 1 - راننده اتوبوس هم سن شما باید باشد . چون جمله اول سوال می گوید " تصور کنید که راننده اتوبوس هستید."

مسئله 2 - همه کلاغ ها ، چون آنها فقط " در شرف پرواز " هستند و هنوز از روی درخت بلند نشده اند..( اگر جواب شما 2=3-5 بوده بدانید دوباره محاسبات جلوی تفکرتان را گرفته است.)

مسئله 3 - هیچ . آن نوح بود که حیوانات را به کشتی برد و نه موسی ( "چه تعداد " جلوی فکر کردن شما را گرفته است.)

مسئله 4 - هیچ کدام . خروس ها که تخم نمی گذارند.اگر شما سعی کردید جواب توسط محاسبات و مقایسه اعداد بدست آورید ، شما دوباره به وسیله اعداد منحرف شدید.

مسئله 5 - بازمانده ها را دفن نمی کنند . آنها جان سالم بدر برده اند . شما به وسیله کلمات حقوقی و دفن کردن منحرف شده اید.

مسئله 6 - یک 25 تومانی و یک 5 تومانی . به یاد بیاورید ( فقط یکی از آنها ) نباید 25 تومانی باشد و همین طور هم هست . یک سکه 5 تومانی داریم.شما با عبارت " یکی از آنها نباید … " فریب خوردید.




+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 14:16  توسط احمد کوتی
 

گریه

دیگر برای اینکه گریه نکنم

هیچ بهانه ای ندارم

گریه گاهی رمز تدبیر اشتباهات است.




+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 10:33  توسط احمد کوتی
 

دل تنگ

i1y0ui88iv98ol8kkh8y.jpg

دلم تنگ است

دلم تنگ است

دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبریز است

صدایم خیس و بارانی است

نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است




+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 10:32  توسط احمد کوتی
 

عشق


دیدی غزلی سرود ؟

عاشق شده بود.

انگار خودش نبود

عاشق شده بود .

افتاد. شکست . زیر باران پوسید .

آدم که نکشته بود

عاشق شده بود .




+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 10:31  توسط احمد کوتی
 

باور کن

 

 

مرا اینگونه باور کن...


کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته...


خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟!


نمی دانم مرا ایا گناهی هست..؟


که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟


مرا اینگونه باور کن....




+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 10:30  توسط احمد کوتی
 

درباره ی وبلاگ

logo


 

 

فهرست
 

 

دوستان من
 

 

نوشته هاي پيشين
 

 

آرشيو موضوعي
 

 

پيوندها
 

 

* *
امکانات وبلاگ:
 

 

* *
طراح قالب